یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخرآمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شدخضرفرخ پی کجاست
خون چکید ازشاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسنراچه حال افتاد ویاران را چه شد
لعلی از کان مروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید وسعی باد و باران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت وبانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
« حضرت حافظ »
به نام خدای اورمزد شایسته آفرینگان(1) انوشه و جاوید، خدایی که بنیاد هستی بر پیوند اجزا نهاد
و عشق را گوهر حیات و معیار مرتبه ی سالکان راه حق و شفیع بندگان خاص در روز واپسین
قرار داد.خدایی که گلوی عاشق را زیبنده ی ریسمان ارهتی(2) و شهید عشق را چاووشی خوان
طریق معرفت دانست و درود بر یگانه ای که پرستش را سزاست و به نیروانه(3)، ذاتی که
بیمرگی را شایسته است و نیایش را بایسته و هم به «اندرا»(4) ی درخشنده مامن شادمانی و
شادی بخش دل های عاشقانی که سعادت را بالای دار یافتند...
1- یک عده از نمازهای زرتشتیان- فرنگ دکتر معین.
2- در آیین بودا اوج مقام رروی است. بودا ص 92 ترجمه ی (ع) پاشایی.
3- ذات خداوند ( در آیین بودا).
4- آیین ریگودا ص 72 دکتر جلالی نایینی.
و چه نیکو سنتی است یاد خدای در آغاز هر اندیشه ای!!! جز او نامی در هستی نیست و بی اوی
اثری از هستی... هر که در طریقت الهی پای نهاد نومید بازنگشت و هرکه جز اوی را پسندید
زندگانی خویش به ورطه ی نابودی کشاند. بدین جهت است که حکیم سخن دان پارسی، حضرت
سعدی، هشداری بس جانسوز به جهانیان می دهد، آنان که روی ازدر حضرت دوست برداشتند و
اسیر ظلمات دنیای فانی گردیدند:
بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست بی دولت آن که بر همه هیچ اختیار کرد
و به پشتوانه ی این مدّعاست که می توان سعادت بشری را به همگان عرضه نمود، سبیل راه
محبت جز به پیمودن مسیر پر سوز و گداز ذات حق میسر نمی شود، شاید ناکامی جهان امروز
در برخورد با حقایق،با وجود درک مفاهیم بشری،درعدم پذیرش سخنی است که به حق مولانای
ایرانی را دچار تحوّلی شگرف در عرصه ی اندیشه نمود، شوریده ای که در وصف خویش
زندگانی ارزشمندش را به سه مقطع تقسیم نهاد: فصلی برای خامی، فصل پختگی و فصلی برای
سوختن. رندی که خام بد،پخته شد و سوخت.شاید تمامی دنیا باید خامی خود را به نسیان سپارد،
پخته شود و در نهایت بسوزد.پختگی و سوختنی که آغازگر جنگی نوین نباشد،جهان پروردگار در
سایه ی لطف بی همتایش بایدبه شناختی رسدکه خدایش دروجود وی به ودیعه نهاده.شناختی که
آغازگر دوستی با کلمة الله است و هم این است که انسان را به سعادت می رساند. به راستی اگر
ملک خداوندگار به عشق آمیخته نمی شد چه بر سر جنبندگانش پدید می آمد؟
چه شد که با وجود این عشق خالص ملک وی به عرصه ی نابودی کشیده گردید؟
چشمانی غم بار که شاهد وقوع دو جنگ بین الملل بودند و مصیبت های روزافزونی که به یکباره
بر سر مردمانش به علت پیامد پایان این دو جنگ پدید آمد.آیا خدای انسان را فراموش کرده است؟
آیا می توان به سخن نیچه اتکا کرد سخنی که اوی را مرده می پندارد؟
آیا می توان ابراز داشت که این دلهای آدمیان است که مرده نه خدای باری تعالی؟
تاریخ نافرمانی بشر از فرامین پروردگار تنها بدین دو جنگ ختم نمی گردد، شاید این دو جنگ
آغازگر عصر نافرمانی بشر باشد، عصری که جانشینان آدم سعی در تکتازیهای ناجوانمردانه ی
خویش را دارد و در مسیر وصول به اهداف خود از هرچیزی گذر می کند، جان آدمی تنها بخش
حقیری است که عصر حاضر بدان می پردازد، توجه ی جوامع ملل به حیات انسان نه تنها قابل
ذکر نیست بلکه در برخی شرایط دست در دست عصر حاضرمی دهد و در جهت پایمال حقوق
اوی بر می خیزد. به راستی که حافظ شیرین سخن بهتر از هر اندیشمندی در این خصوص قلم
فرسایی می کند، البته فرسایش قلم به قالب غزلی که دل هرمخاطبی را به درد انکارناپذیر عصر
وی معطوف می کند. حافظی که هیچ یاروهمدمی ندارد، برهه ای از زمان که نشانی از دوستی
در آن یافت نمی شود، باغ و بوستانی که عندلیب و هزاری در آن نغمه سرایی نمی کند و...
گاه با خواندن این غزل شورانگیز در باب سراینده ی آن دچار تردید می شوم، شاعری در قرن
هشتم و یا شاعری در عصر نافرمانی؟؟؟
می توان اینگونه تفسیر نمود که جهان حافظ سرشار از این قبیل نافرمانی ها بوده و یا حافظ
شیرازی بینشی بالاتر از مردمان معاصر خویش داشته است که سخن از آینده ی بعد از خویش
می زند و شاید هم گوشه چشمی به عصر حاضردارد.
صحبت در این باب را باید به ادیبان فرزانه ای سپرد که عمری با حافظ عشق بازی نموده اند...
آن چه از دل برمی خیزد سخنی است روح افزا اما رسیدن به آن بس صعب و پرخطر می باشد
هم چون گذر از هفت خوان و یا گذر از آتش...
ولیکن در پس آن سعادتی است که جز سالکی جهان دیده قادر به فهم آن نمی باشد!!!
گرفتاری بشر با کلید صلح و صلح نیز با شناخت خدای دست یافتنی است، دانستن هدف در
آفرینش دنیای هستی جز به معنای دوستی با جمیع کاينات میسر نمی شود.به امید روزی که
گرگان وحشی در کنار آهوان تیزپای و خوش قامت از آبشخوری همسان آب خورند و مردمان
جهان با دوستی متقابل دست در دست هم در تحقق حفظ تعادل حیات تلاش و تقلا نمایند...